وگلدانی شمعدانی سرخ
مدتها بود که به نوشته هام سرنزده بودم...انگار باهاشون قهر بودم.نمی دونم چرا؟مگر کسی با دست نوشته های خودش هم قهر می کنه؟
شاید هم بدونم چرا...چون هرکدوم از اونا منو یاد چیزی میندازه.چیزهایی که حالا ازشون دست کشیدم و دل بریدم.
چه سخته دل کندن اما.
خواستم برای همیشه با نوشته هام خداحافظی کنم.برای دل خودم.چون تا به حال هم برای دل خودم می نوشتم.حق این کارو داشتم،چون صاحبش خودم بودم،اما دلم نیومد.
مثل لباس کهنه ای که خاطرات خیلی خوبی باهاش داشتی،یکی از بهترین روزهای عمرت اون لباس تنت بوده،حتی باهاش عکس هم انداختی،چطور دلت میاد بندازیش بیرون؟
حالا همین احساسو نسبت به نوشته هام دارم.برام کهنه شدن.رنگ و بوشون عوض شده اما دلم نمیاد به همین راحتی ازشون دل بکنم.دقیقا یادمه وقتی هرکدوم از اونا رو می نوشتم چه احساسی داشتم؟کجا بودم و برای چی و کی می نوشتم؟
اون انگیزه ای که روزی براش مینوشتم دیگه و جود نداره،نوشته هام منو یاد اون میندازه.
دل کندن سخته اما دل بستن از اون هم سخت تره.
و این که به سختی به چیزی دل ببندی و تا بهش عادت کردی ناگهان مجبور شی ازش دل بکنی خیلی خیلی سخت تره.
وقتی که ناراحتی :
به گوش تو هر حرفی که میشنوی مثل توهین و فحش خواهر مادره
به چشم تو همه اطرافیانت شکل هیولا میشن
به ذهن تو بدترین و فجیع ترین افکاری رو که ممکن هست یا نیست راه پیدا میکنه
اما وقتی خوشحالی :
چه حرفای خوبی همه میزنن!چقدر به فکر منن!اصلا هم فضول نیستن!
چقدر اون لباسه به فلانی میومد،مثه یه تیکه هلو شده بود!
چقدر همه چیز خوبه!

بلا نسبت همگی یاد این سگه لاکی لوک افتادم!
::ادامه مطلب::
| قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت |
